تبليغاتX
قلم رنجه
قلم رنجه

داستان


فقط حرفی با خودش...(مجمدجواد نوری)

گاهی کم می شوم و می شکنم.

گاهی "من" نیستم و دیگری شده ام.

گاهی صدا می شوم و می گویم آنچه را نباید بگویم.

گاهی پرنده می شوم و پرواز می کنم جایی که به قفس می رسد لحظاتش.

گاهی تو به دیدنم نمی آیی و می شوی غصه نیامدن و ندیدنها.

گاهی صدایت می کنم و نمی شنوی و می شنود بیگانگان و گمراه می شوم.

گاهی باید دلم را قفس کنم و یادت نرود از وجودم.

گاهی ...

خدایا، گاه و ناگاه یادت می کنم ...


پنجم آبان 1388  توسط بلور  |

 

آن روز سرد...(محمدجواد نوری)

۱

سرما نیشم می زند و دست و پایم به لرزه افتاده. سعی می کنم به سردی هوا فکر نکنم. سرم را بلند می کنم و به آدم هایی که از سردی هوا سرد تراند، نگاه می کنم .خیابان ساکت و دلگیر است.  
-
 مامان! مامان! این پسره رو ببین چقدر کثیفه! چرا خودش رو نمی شوره؟
دهانش را کج می کند و دماغش را چین می دهد، انگار موش مرده دیده.
- کامی، پسرم، بیا بریم داره دیر می شه.
     

دستش را می کشد و داخل فروشگاه می شوند.
نمی توانم چشم از لباسهای گران قیمتش بردارم. آن ها که می روند، از جایم بلند می شوم و جلوی ویترین فروشگاه
 
می ایستم. نگاهی به کت قهوه ای رنگی که عاشقش هستم می اندازم.
- آهای پسر، زود باش، عجله دارم.
           

به سرعت برمی گردم. مردی چاق با کت و شلوار تیره و سیبیل های کلفت پایش را روی میز کوچکم گذاشته.
-
 حسابی برقش بنداز.  

سرم را به علامت تایید تکان می دهم، و به زور لب های سرما زده ام می جنبد:
- چشم آقا.

 ۲

 مادر طبق معمول پای تلفن است:
-
 
هفته دیگه داریم می ریم جزایرِ...
 
و فقط صدای خنده اش را می شنوم. گوشی را که می گذارد، رو به من می کند:
-
 
کامی، آماده شو باید بریم.
-
 کارتون می بینم مامان.    

-
 
راننده جلوی در منتظره. زود باش.
سوار می شویم و مادر بلافاصله می گوید:
- آقا کمال می ریم خیابان جردن.
کنار فروشگاه، پسرکی، با چهره ای کثیف و به هم ریخته با جعبه واکس اش نشسته. چندشم می شود.
می گویم:
- مامان! مامان! این پسره رو ببین چقدر کثیفه! چرا خودش رو نمی شوره؟
پسرک سراپایم را برانداز می کند و خیره می شود به من.
- کامی، پسرم، بیا بریم داره دیر می شه.
 

دستم را می کشد و داخل فروشگاه می شویم.
چند نمونه
 لباس برمی دارد و به سمت اتاقک گوشه ی فروشگاه می رود.   

-
 
همین جا بمان تا مامان اینا رو امتحان کنه.
مامان که می رود. دلم می خواهد بروم دوباره پسرک کفاش را ببینم.

 ۳

 - حواست کجاست ؟ جورابامو کثیف کردی بچه!
به خودم می آیم.
- ببخشید، اقا. حواسم پرت شد.
پایش را که عقب می کشد و راه می افتد، سکه ای را هم به طرفم می اندازد.
به دیوار تکیه می دهم و چشمانم را می بندم.
- کجایی پسرم؟
چشمانم را باز می کنم. مادر کامی است که به طرفم می آید:
- چرا روی زمین نشستی؟ معلومه چی ات شده؟
هاج و واج مانده ام و نگاهش می کنم، دستم را می گیرد، بلندم می کند و مرا می کشاند داخل فروشگاه.
- کامی، ببین این پیراهن رو دوست داری؟
مات و مبهوت نگاهش می کنم و می گویم:
- بله خانم، خیلی خوشگله.
چشمانش گشاد می شود:
- از کی تا حالا به من می گی خانم؟ باز شوخی ات گل کرده؟ خوب چیز دیگه ای نمی خوای؟
آب دهانم را قورت می دهم، می خواهم بفهمم چی شده. اشاره می کنم به همان کت قهوه ای.
از فروشگاه خارج می شویم. اطراف پیاده رو را نگاه می کنم. با چشمانم به دنبال وسایل کفاشی ام می گردم. فقط روزنامه ای قدیمی کنار خیابان افتاده.


شانزدهم شهریور 1388  توسط بلور  |

 

قلم رنجه16

دوست مترسک

آنقدر او را زشت می ساختند که حتی بچه ها هم از او فرار می کردند و از دور برایش شکلک در می آوردند و مسخره اش می کردند.

مدت ها بود که پرنده ها هم فراری شده بودند و کشاورز همین را می خواست و از یک مترسک بیشتر از این انتظاری نداشت.او خوشحال بود و مترسک غمگین...

زمستان که آمد دیگر مترسک هیچ دوستی نداشت...کلاغی بر دست چوبی اش نشست.لبخندی بر لبانش نشست...

- ...سلام دوست من!بالاخره آمدی؟!...


هفدهم خرداد 1388  توسط بلور  |

 

داستان کوتاه

نجات

با افکارش ورمی رود. با گذشته کوتاه اما خوش.پلکهایش از فرط ضعف به هم چسبیده.رد سرد اشک را روی پوستش حس می کند و نیز میله ای را که جسورانه تا عمق ریه هایش فرو رفته.سرانگشت کشیده همسرش را برای چندمین بار به امید پاسخی می فشارد.بغض راه تنگ نفسش را می بندد.فشار بر بدنش دوچندان می شود.می نالد: ؟«اشهد ان ...»

ناگهان همه جا روشن می شود.نور تند خورشید چشمش را می زند.کسی فریاد می کشد:« یکی هم اینجاست.کمک کنید از زیر آوار بیرونش بکشیم...»


منتظر

بیست سال قبل بود.استکان چای رو گذاشتم جلوش.نمی دونستم چطوری بهش بگم.سه سال بود ازدواج کرده بودیم.اما هر وقت از بچه دار شدن حرف میزدم ترش میکرد.دل تو دلم نبود.وقتی چای سرد سرد شد مثل یخ ،بدون قند سر کشید.همه کارهاش سرد بود ،حتی چای خوردنش.می خواستم بعد از شام بهش بگم اما بیرون رفت.فکر کردم زود برمی گرده.ولی ازش خبری نشد.به هیچ کس چیزی نگفتم.می گفتم برمی گرده ،اما امشب عروسی پسرمونه و اون هنوز برنگشته..


جای خالی

خیلی چاق بود.پای تخته که می رفت ، کلاس پر می شد از نجوا.تخته را که پاک می کرد ،بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود.یکی گفت:«خانم اجازه!؟گلابی بازم دیر کرده.»

و شلیک خنده کلاس را پر کرد.معلم برگشت.چشمانش پر از اشک بود.آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند.لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او را هیچ کس پر نکرد...



یکم اسفند 1387  توسط بلور  |

 

قلم رنجه 15

زمستان مهربان

گرسنگی‌ سوز سرما را از یادش برده بود.برف می بارید و او متنفر از برف و زمستان! زمستان چه

می توانست برای او داشته باشد جز کشاندن پولدارها به خانه ی گرمشان و سرما زده کردن بدن های بی خانمان ها و او...!

هیچ کس را برای درخواست کمک نمی دید.فقط برف بود و برف...

- لعنت بر این سفیدی!ای کاش به جای دانه های یخ غذا بر سرش می بارید.ای کاش بر روی زمین میوه انباشته شده بود...ای کاش...

پاهای یخ زده اش دیگر تقلایی برای رهایی از انبوه برف نکرد و او به جلو پرتاب شد.سرش را به سوی

آسمان بلند کرد...در حالیکه دیگر هیچ امیدی نداشت آدم برفی را در مقابلش دید که با دو پرتقال چشمانش به او لبخند می زد...!


بیست و نهم بهمن 1387  توسط بلور  |

 

قلم رنجه 14

دیدمت.تو هم مرا دیدی.درست چشم در چشم.از تعریف های دیگران تو را می شناختم.نمی توانستم فکری راجع به تو داشته باشم.چرا که از من بهتر بودی؛ هم در ظاهر و هم در نحوه برخورد و اخلاقت.اما اینبار به خودم جرات دادم و دیدمت! سریع بود ، در یک چشم بر هم زدن.فکری در کار نبود.فقط یک نگاه...! به هیچ کس نگفتم.بر خلاف دیگران، که اگر از کنارشان می گذشتی ، دنیا را باخبر می کردند و مایه افتخارشان می شد!همه دوستت داشتند و به خاطر تو به یکدیگر حسادت می کردند.این را نمی شد انکار کرد.اما تو چقدر بی تفاوت بودی.

در قمصر کاشان بود؛ جشن گلاب گیری.از طرف دانشگاه رفته بودیم ، همه با هم.در یک کلاس نبودیم.رشته هایمان فرق می کرد، از زمین تا آسمان.ادبیات و مهندسی الکترونیک! تو پورشور بودی، پر از احساس و من کابل هایی خشک با جرقه هایی آزار دهنده!

اولین بار آنجا بود و حتی دومین بار و بارهای بعد.و هر بار آشناتر از قبل.نگاه، لبخند، حرکت سر، زمزمه ی آرامی از سلام، احوالپرسی ، حرف زدن از رشته هایمان، خودمان و ...

تو مرا انتخاب کرده بودی، از بین آن همه دختر.تو عاشق من شدی و چه لذتی داشت زمانی که از من خواستگاری کردی و من سرخ شدم از خجالت! همه فهمیدند آن هم زمانیکه من در باور این عشق، هنوز تردید داشتم.باور نمی کردم که در هفت روز، همه چیز داشت تغییر می کرد.زندگی، روابط و دوستی ها! تو را داشتم و دیگران را نه.همه را از دست دادم؛ همه آنهایی که در جمع دوستی شان، فقط حکم یک نظاره گر را داشتم.

چقدر زود همه ی حرف ها زده شد.پدر و مادر، دست و پایشان را گم کرده بودند.فرصتی طلایی بود که نباید از دست می دادند! و من باورم نشد حتی زمانیکه  عسل آغشته به انگشت کوچکت را ، در دهانم، چشیدم!

«بانو!» تو مرا به این نام خواندی و چه بی پروا، پیشانی ام را بوسیدی؛جلوی چشمان پر از کینه ی کسانی که با خنجر نگاه و زبانشان، مثله ام می کردند.باید می پذیرفتم.دیگر متعلق به توام و بانوی زندگی ات شده ام.«بانو!» یعنی فروغ و روشنایی.این نام را که از دهان تو گفته می شد، می پرستیدم.اما من چه باید می گفتم؟«آقا محسن؟» «محسن؟» و یا « محسن جان؟». و تو در جواب من، فقط لبخند زدی!

اولین شبی که با هم بودیم، یادت هست؟ کنار هم خوابیده بودیم.تو طاقباز و من به پهلو! چشم های تو بسته بود و چشمان من باز باز! هر بار که چشم باز می کردی، خیره می شدی به چشمان رگ گرفته ام.لب هایت را به رویشان می گذاشتی و آرام نجوا می کردی:"هنوز که بیداری... نمی خواهی بخوابی؟ ... می خواهی بروم ، تا راحت بخوابی؟...

نه! نمی خواستم بروی.من همیشه از تنهایی می ترسیدم اما آنشب که تو در کنارم بودی، بهترین احساس را داشتم.شایدخجالت می کشیدم بگویم که سالهاست خواب را فراموش کرده ام!چگونه می شد  به یاد بیاورم چیزی را که مدتها بود از دست داده بودم؟

سکوت می کردم و تو چه نرم، چشم بر هم می گذاشتی.بیدار بودی؛ شاید به خاطر من و شاید هم در فکر شک و تردیدی که به جان من هم افتاده بود؛ شاید این ازدواج ، یک تصمیم اشتباه برای تو ویک شانس زودگذر برای من بود! ... تپش های محکم و سریع قلبت رسوایت می کرد...بیدار بودی...بیدار بیدار...

و چه آرام می تپید زمانیکه لب بر لبم می گذاشتی و به خواب می رفتی.حرارت لبهایت مرا تا صبح سوزاند،تا وقتی که چشم باز کردی و به رویم لبخند زدی.من هم خوابیدم.شاید یک ساعت...نیم ساعت و یا اصلا!

محسن جان! روزها چه زود می گذشت، خیلی زود. و تو خوشحال بودی و من از شادی تو، در شک و هراس .بیم از تظاهر تو به خوشبخت بودن با من.زندگی با تو خیلی شیرین بود و با دیگران چقدر تلخ.ای کاش می گذاشتی درس نخوانم، دید و بازدید نروم، دوستانم را رها کنم و خانواده ام را برای همیشه کنار بگذارم!هیچوقت به تو نگفتم که چقدر عذاب می کشیدم وقتی مجبور بودم حر ف و طعنه های نیشدار همکلاسی ها و دوستانم را بشنوم.و یا راه بروم و بار سنگین لبخند های تمسخر آمیز دیگران را بر دوش بکشم و پیکان انگشت هایی که به سویم نشانه رفته اند و در گوشت احساسم ، فرو می رود را تحمل کنم! اینها چقدر برایم سهمگین بود و من را خیلی زود از پای درآورد.از خودم متنفر می شوم، از موجودی که حتی خانواده اش او را وصله ی ناجوری برای همسرش، می دانند؛ اما از این وضع  به قول خودشان افتضاح، چقدر راضی بودند.چقدر اصرار، نصیحت و سرزنش گاه و بیگاه به من که قدر  شوهرم را بدانم...چقدر شانس آورده ام...شوهرم از اسمان به دامن من افتاده است...حالا که شوهرم جن زده شده و به سراغ من آمده، نباید از دستش بدهم!

همه راست می گفتند.تو بیشتر از لیاقت من بودی.زیباتر از چهره ی معمولی و بدون جاذبه ام و شاداب تر از تنه ی خشک و بی احساسِ تبر خورده ی من. شاید واقعا من، طلسمی ، سحری و جادویی کرده بودم! ابه نظر اطرافیان ،من جادوگری بودم و تو مسحور شده ی من! محسن جان! می گفتند تو را طلسم کرده ام.اما چگونه؟ خودم هم نمی دانستم!

تو عاشق میهمانی رفتن بودی ، عاشق مسافرت.از اینکه دستم را به دور بازویت حلقه کنم و در حیاط دانشگاه، کوچه، خیابان و در مقابل نگاه های دیگران راه برویم ، لذت می بردی.لبخند می زدی، با تمام وجود و من آب می شدم از تمام وجود.من و تو چقدر فرق داشتیم.همه این را می دانستند!

درگوشی حرف زدن ها، ایماها و اشاره ها، چشم ابرو کج کردن ها، اخم کردن و نیش و کنایه ها، همه مرا خرد می کرد.هدفی شده بودم برای نشانه های دیگران و من لبریز شدم از زخم ها و خنجرهای تمسخر ها!و من چقدر درد می کشیدم زمانیکه تو مرا در آغوشت می فشردی و خنجر ها تا مغز استخوانم، فرو می رفت.

حمید هم آتشی بود که در هر میهمانی خانوادگی به جانم زده می شد.مرا می کشاند گوشه ای و بر سرم می کوبید که لیاقت او را نداشته ام، خودم را به تو  بسته ام و این بدبختی دیگر من بود که تو آن را نفهمیدی. او مرا می خواست، عاشقم بود؛ اینطور می گفت.اما همه اش شعار بود، دروغ.بارها گفته بود که قیافه ندارم ...کسی به سراغم نمی آید... و می مانم روی دست مادرم!اما چقدر خوب بود از اینکه می دید من، محسن را دارم و در کنار گوش هایش بارها صدایم می کنی:«بانو»

مادرت خیلی خوب است، فرشته، مثل تو.دوستم داشت و شاید این هم تظاهر بود.اما من این ظاهرنمایی را دوست داشتم، چرا که او ، مادر تو بود؛ مثل تو بود.

وقتی درسمان تمام شد، زود زندگی مشترکمان را شروع کردیم.بدون تجمل، لباس عروس،ماشین گل زده، هلهله، سوت، دست و حتی ماه عسل! فقط من و تو بودیم، باهم، زیر یک سقف. تو پیش خودت فکر می کردی که عوض می شوم، دست از شک و تردید بر می دارم، درست می شوم و شاد زندگی می کنم. من هم امیدوار بودم...اما اینطور نشد.

آه... محسن جان! چقدر خسته ام.سرم درد می کند.شب از نیمه هم گذشته و من هنوز بیدارم.این چهارمین قرصی ست که می بلعم.شاید خوابم ببردومی خواهم به این تنه فرسوده ی به ظاهر کم سن و سال، استراحتی بدهم! یادم هست که این اواخر، تو هم بی خواب شده بودی، مثل من.برایم حرف می زدی، دلداری ام می دادی، اما هربار که در تاریکی شب، چشمهایم را می بوسیدی، لب هایت خیس می شد! اشک های سرکشم را لب هایت پاک می کرد و اشک های رام تو را، بالش زیر سرت؛ که چقدر صبح ها نمناک بود!

شش ماه نگذشته بود که مادرت گفت انگار باردارم از تو...آنقدر خوشحال شدی که محکم مرا در آغوش فشردی و بوسیدی، آن هم در مقابل دیدگان کسانی که ازشان متنفر بودم.منتظرش نبودم.اما به خاطر تو ، دوستش داشتم. می گفتند خدا کند به پدرش برود.بارها و بارها...آرزوی من هم این بود! ای کاش به تو می رفت.

محسن تو زیبا بودی و چقدر خوب می شد که او هم شبیه تو بود.آنوقت در نبود تو، دلم به چهره قاب شده ات در صورت او، خوش می شد...

چشمانم دارد سنگین می شود.نه! هنوز تمام نشده است.فکر می کنم ده تا، شاید هم دوازده تا از قرص های پخش شده بر روی میز را خورده باشم.حالا دارد اثر می کند. ای کاش می آمدی و یکبار دیگر تو را می دیدم و آنوقت راحت می خوابیدم.چهل شب نحس است که نیامدی. من تنهایم در این خانه ی خالی از تو.تنهایی بدجور در خانه پرسه می زند... می رود و می آید... می رود و می آید...توی اتاق سرک می کشد.اعتنایش نمی کنم. مرا می ترساند، می خندد و می رود. از دستش خسته شده ام.تو نیستی او جرات پیدا کرده است.ای کاش تو بودی.گفتند تنها نمان.گفتم می خواهم منتظر تو باشم.شاید بیایی و ببینی من نیستم.شاید ناراحت شوی.شاید بترسی از اینکه من رفته باشم...شاید

شب زمستانی زندگی ام، زودتر از برگ های تقویم دیواری رسید.آن شب که دیر کردی و من خیلی هراسان بودم.دست خودم نبود.ترسو شده بودم از همه،می خواستند زندگی ام را از من بگیرند.تو را و بچه ای که داشتم با او نفس می کشیدم.تلفن زنگ می خورد.سکوت بود و بعد قطع شدن و بوق های ممتد.

زنگ خورد.حتما تو بودی.برداشتم:"الو...محسن تویی...تو رو خدا جواب بده..."

"سلام.منتظر شوهر بی عرضه ات هستی؟ نگران نباش...اینجاست...پیش من.اگه دلواپس هستی، بیا اینجا و ببرش.حالش اصلا خوب نیست...البته خون زیادی ازش نرفته..."

حمید بود.دویدم بیرون.سرد بود.برف می آمد.کولاک بود.آدرس را می دانستم.نه! نمی دانستم.رسیده یا نرسیده، در باز بود.هیچکس نبود.محسن تو نبودی.فقط او بود.می خندید، به من، به زندگی ام.تو خودت گفتی که ضعیف شده ام، لاغر تر از آنچیزی که بودم.او قوی بود. دستش پر زور بود.من را کشاند توی اتاق.از دستش فرار کردم.سفیدی برف بود و خانه هایی سیاه... خوردم زمین...بچه مان جیغ کشید...گریه کرد...محسن بچه مان داشت می مرد...من دویدم و او داشت نفس آخرش را می کشید.حمید دنبالم آمد و یا نه! نیامد.من فقط آمدم خانه، پیش تو.رسیدم، که در را باز کردی.اصلا پشت در بودی.حرف توی گلویم خشکیده بود.اشک هایم یخ بسته و توی صورتم محو شده بود.آغوشت باز بود و من فقط جویای گرمای و آرامش آغوش تو بودم.چشمایم را بستم...داغ شدم...سوختم...یخ صورتم شکست...سرخ شد...دست تو بود که داغش کرد.محکم... سیلی محکم...محکم

چشم هایت دیگر آشنا نبود.تو حمید بودی یا محسن؟

محسن جان! قوطی قرص خالی افتاده کنار دستم.دیگر آبی هم توی لیوان نیست.دیگر نمی توانم چشم هایم را باز نگه دارم. می خواستم ببینمت ،که نشد. دوست داشتم به تو بگویم که خیلی عذاب کشیدم از حرف نزدن هایت، سکوت های طولانی ات، نگاه های خیره و سردت.من بچه یمان  را نکشتم.دوستش داشتم.عاشقش بودم، همانطور که عاشق تو بودم.می دانم به همه گفتی که روی برف ها لیز خورده ام. می دانم گفتی که تو مقصر بودی چرا که بیشتر مواظبم نبودی...اما ای کاش می گذاشتی با تو حرف بزنم.به تو بگویم که  آب دهان انداختم به صورت حمید.گفتم سگ محسن شرف دارد به امثال تو.وقتی گفت که توی زندان بوده و گرنه نمی گذاشته تا اینجا پیش بریم، زدم توی گوشش.جا خورد.شهامت پیدا کرده بودم، به خاطر تو و برای بچه ام. من اهل خیانت نبودم.اما چرا تو باور کردی؟چرا گفتی که به خاطر حمیدف بچه ام را کشتی؟چرا زمانیکه من به تو نیاز داشتم، تنهایم گذاشتی؟چرا نگذاشتی حرف بزنم؟بگویم فرار کردم، زمین خوردم، بچه ام مرد؟من به تو خیانت نکردم.لعنت به حمید...لعنت به تظاهر و هر چه حسادت و کینه است...لعنت به من...لعنت به زندگی بدون تو...

سحر شده است.محسن جان! خیلی خسته ام.می خواهم بخوابم.یک خواب طولانی.می خواهم وقتی چشمهایم را باز کردم تو را ببینم، بچه ام را و زندگی شیرین گذشته مان.چقدر خوابم می آید...چشمهایم سنگین شده و...

(ادامه مطلب)



ادامه مطلب

پانزدهم بهمن 1387  توسط بلور  |

 

قلم رنجه 13

همیشه گوشه اتاق می ایستاد؛ آرام، صبور و بدون هیچ حرفی.عادت کرده بود که کنار در با دستان باز بایستد و مشتاقانه چشم به تازه واردین بدوزد.

در روزهای سرد زمستانی می توانستی برق شادی را در چشمانش ببینی.با وجود کولاک و سوز سرما ، او خوشحال تر از قبل به نظر می رسید .او می دانست مورد توجه بسیاری قرار خواهد گرفت... چرا که یک جا لباسی خواسته ی دیگری جز این نمی بایست داشته باشد


سیزدهم بهمن 1387  توسط بلور  |

 

داستان ترجمه

كت سحرآميز

دنيو بوتزاتي


ترجمة پرويز شهدي

به نقل از مجله ي الفبا ( ماهنامه ي داخلي حوزه ي هنري)


اگر چه من از لباسهاي خوش دوخت خوشم مي‌آيد، ولي به طور معمول به سر و وضع و به دوخت لباسهاي اطرافيان، حتي اگر ظرافت و سليقة خاصي هم در آنها به كار رفته باشد، توجه چنداني ندارم.
با اين همه، در يكي از مجالس پذيرايي كه در خانة دوستي در ميلان برگزار شده بود، به مردي برخوردم كه چهل‌ساله به نظر مي‌رسيد و به سبب زيبايي بي‌پيرايه، يك دست و بي‌نقص لباسش سخت جلوه مي‌كرد.
نمي‌دانستم او كيست، براي اولين بار ملاقاتش مي‌كردم و در معرفي، همان‌طور كه بيشتر وقتها پيش مي‌آيد، اسمش را درست نفهميدم. ولي در يكي از دقايق آن شب، تصادفاً كنار هم قرار گرفتيم و سر صحبت را باز كرديم. مرد بسيار مؤدب و فرهيخته‌اي به نظر مي‌آمد و در عين حال به طرز نامحسوسي غمگين. با لحني خودماني و شايد اندكي اغراق‌آميز _ كه كاش خداوند مرا از اين كار باز مي‌داشت _ از خوش‌پوشي او تعريف كردم، و حتي به خودم جرأت دادم اسم خياطي را كه لباس را برايش دوخته بود بپرسم.
لبخند كوتاه و تعجب‌آميزي زد. انگار منتظر چنين پرسشي باشد، در پاسخ به سؤال من گفت:
-
كم و بيش هيچ‌كس او را نمي‌شناسد، و با اين همه، استادكار بزرگي است. ولي فقط موقعي كه ميلش بكشد كار مي‌كند آن هم براي معدودي از مشتريها .
-
مثلاً آدمهايي مانند من؟
-
آه! به هر حال مي‌توانيد امتحان كنيد. امتحانش ضرري ندارد. اسمش كورتيچلا است، آلفونسو كورتيچلا، شمارة 17 كوچة فررارا.
-
گمان مي‌كنم دستمزدش هم خيلي گزاف بايد باشد؟
-
بله، شايد، ولي راستش را بخواهد درست نمي‌دانم. اين لباس را سه سال پيش برايم دوخته و تا به حال هم صورت‌حسابش را برايم نفرستاده است.
-
گفتيد: كورتيچلا، شمارة 17 كوچة فررارا؟
مهمان ناشناس گفت: درست فهميديد.
پس از گفتن اين كلمات مرا ترك كرد و رفت با ساير مهمانها گرم گفت‌وشنود شد.
در شمارة 17 كوچة فررارا، ساختماني را ديدم كه با ساير ساختمانها تفاوتي نداشت، و آپارتمان آلفونسو كورتيچلا هم شبيه آپارتمان بقية خياطها بود. خودش در را باز كرد. پيرمرد ريزنقشي بود با موهاي سياه كه بي‌شك آنها را رنگ كرده بود.
خيلي تعجب كردم كه هيچ اشكال تراشي نكرد. برعكس انگار خوشش آمد جزو مشتريانش باشم. به او توضيح دادم نشاني‌‌اش را چگونه به دست آورده‌ام و ضمن تمجيد از دوختش، از او خواهش كردم كت و شلواري برايم بدوزد. پارچه‌اي خاكستري را با هم انتخاب كرديم، بعد اندازه‌هايم را گرفت و پيشنهاد كرد براي امتحان كردن آن به خانه‌ام بيايد. ميزان دستمزدش را پرسيدم. جواب داد عجله‌اي نيست، به هر حال با هم به توافق مي‌رسيم. ابتدا به خودم گفتم: چه مرد نازنيني است، ولي كمي بعد كه به خانه برگشتم، احساس كردم كه اين پيرمرد كوچك‌اندام اثر ناخوشايندي در من گذاشته است (شايد به سبب تبسمهاي زيادي مصرانه و ملايمش). خلاصه هيچ علاقه‌اي به ديدار مجدد او نداشتم. ولي ديگر دير شده بود و لباس را سفارش داده بودم. حدود بيست روز بعد آماده مي‌شد.
پس از تحويل گرفتن لباس، آن را پوشيدم و جلو آينه خودم را نگاه كردم. شاهكار بي‌نظيري بود. اما نمي‌دانم چرا، شايد هم به علت همان خاطرة ناخوشايندي كه از پيرمرد خياط در ذهنم مانده بود، هيچ تمايلي به پوشيدن آن احساس نمي‌كردم. و هفته‌ها گذشت تا تصميم گرفتم آن را بپوشم.
آن روز را هرگز فراموش نمي‌كنم. سه‌شنبه‌اي بود در ماه آوريل و هوا باراني. وقتي كت و شلوار و جليقه را پوشيدم، با خوشحالي دريافتم كه برخلاف همة لباسهاي نو، به هيچ‌وجه دست‌وپا گير نيست، چون خودم را در آن كاملاً راحت حس مي‌كردم، و در عين حال دوخت آن از هر نظر كامل بود.
بنا به عادتي كه دارم، هرگز در جيب بغل طرف راست كتم چيزي نمي‌گذارم و كيف و كاغذهايم را توي جيب طرف چپ جا مي‌دهم. به همين جهت، وقتي دو ساعت بعد در اداره، بر حسب تصادف دستم را به جيب بغل راستم بردم، احساس كردم تكه كاغذي توي آن است. شايد صورت‌حساب خياط بود؟ ولي نه، يك اسكناس ده هزار ليري بود.
شگفت‌زده بي‌حركت بر جا ماندم. اطمينان داشتم كه خودم اين اسكناس را در جيبم نگذاشته‌ام. از طرف ديگر خيلي مسخره بود فكر كنم خياط اين شوخي را كرده باشد. و از آن خنده‌دارتر اينكه، هديه‌اي باشد از طرف كلفتي كه كارهاي خانه را انجام مي‌داد، و تنها كسي بود كه مي‌توانست به كت و شلوار من دسترسي داشته باشد. شايد يكي از اين اسكناسهاي قلابي بود كه به مناسبت عيد سنت فارس در جيب اشخاص مي‌گذارند؟ جلوي روشنايي آن را بررسي كردم. و با اسكناسهايي كه خودم داشتم مقايسه كردم، هيچ تفاوتي نداشت.
تنها توضيح پذيرفتني اين مي‌توانست باشد كه كورتيچلا از روي حواس پرتي اين كار را كرده باشد. به طور مثال يكي از مشتريها اين پول را بابت پيش‌پرداخت به او داده و چون كيفش همراهش نبوده، براي اين‌كه اسكناس را گم نكند، آن را در جيب كت من كه پهلوي دستش به جالباسي آويزان بوده گذاشته است. از اين گونه حواس‌پرتيها براي همه‌كس پيش ‌مي‌آيد.
زنگ زدم و منشي‌ام را احضار كردم. قصد داشتم نامة كوتاه به خياط بنويسم و پولي را كه مال من نبود برايش بفرستم. ولي در آن لحظه، بي‌آنكه بتوانم دليلش را توضيح بدهم، دوباره دست به جيبم بردم.
منشي‌ام وقتي وارد اتاق شد پرسيد: چه خبر شده، آقا؟ حالتان خوب نيست؟
ظاهراً رنگم مثل مرده پريده بود. نوك انگشتانم با لبة‌ تكه كاغذي برخورد كرده بود كه چند لحظه پيش آن جا نبود.
به منشي‌ام گفتم: نه، نه، چيزي نيست، سرم كمي گيج مي‌رود. مدتي است كه اين حال به من دست مي‌دهد. شايد بر اثر خستگي باشد. مي‌توانيد برويد، مي‌خواستم نامه‌اي ديكته كنم، ولي باشد براي بعد.
فقط پس از رفتن او جرأت كردم تكه كاغذ را از جيبم بيرون بكشم. يك اسكناس ده هزار ليري ديگر بود. آن وقت براي بار سوم امتحان كردم و اسكناس ديگري توي جيبم پيدا كردم.
قلبم به شدت شروع كرد به تپيدن. حس كردم به دليل اسرارآميزي وارد دنياي جن و پريها شده‌ام، دنياي افسانه‌هايي كه براي بچه‌ها تعريف مي‌كنند و هيچ كس هم باور ندارد.
به اين بهانه كه حالم خوب نيست، اداره را ترك كردم و به خانه برگشتم. احتياج داشتم تنها باشم. خوشبختانه خدمتكار زني كه كارهاي خانه‌ام را مي‌كرد رفته بود. درها را بستم، كركره‌ها را كشيدم و با سرعت هر چه تمامتر اسكناسها را كه ظاهراً تمام‌شدني نبود، يكي پس از ديگري از جيبم بيرون كشيدم.
اين كار را با تشنجي عصبي مي‌كردم، چون مي‌ترسيدم هر لحظه اين معجزه به پايان برسد. دلم مي‌خواست سراسر روز و شب را به اين كار ادامه دهم تا پولهايي كه جمع مي‌كنم سر به ميلياردها بزند. ولي لحظه‌اي رسيد كه از فرط خستگي ديگر ياراي بيرون كشيدن اسكناسها را نداشتم.
تودة بزرگي اسكناس جلو رويم تلنبار شده بود. حالا مسئلة مهم اين بود كه چگونه و كجا آنها را مخفي كنم كه كسي نفهمد. چمدان بزرگي را كه پر از قاليچه‌هاي كوچك قديمي بود خالي كردم و دسته‌هاي اسكناس را پس از شمردن ته آن قرار دادم. درست پنجاه ميليون لير بود.
فردا صبح وقتي از خواب بيدار شدم، زن خدمتكار براي انجام كارها آمده بود. از ديدن من كه با لباس روي تخت خوابيده بودم، حيرت كرده بود. سعي كردم بخندم، به او توضيح دادم كه ديشب بر حسب تصادف گيلاسي زيادي زده بودم و در نتيجه به همين وضع خوابم برده بود.
يك نگراني ديگر: زن خدمتكار قصد داشت كمكم كند كتم را بكنم تا دست كم ماهوت‌پاك‌كني به آن بكشد.
به او گفتم بايد فوراً از خانه بروم بيرون، بنابراين فرصت لباس عوض كردن ندارم. بعد با عجله به مغازة لباس‌فروشي رفتم و يك دست لباس، درست شبيه اين يكي كه خياط برايم دوخته بود خريدم، تا آن را به دست خدمتكار بسپارم و لباس خياط را كه بايستي ظرف چند روز مرا يكي از ثروتمندترين افراد روزگار مي‌كرد در جاي امني پنهان كردم.
نمي فهميدم آيا در خواب و خيال زندگي مي‌كنم، خوشبختم، و يا برعكس زير بار سنگين سرنوشتي محتوم دارم از پا در مي‌آيم. در راه، از روي بالاپوشم به جيب كت سحرآميزم دست مي‌زدم. هر بار اه از روي آسودگي خاطر مي‌كشيدم. زير دو سه لايه پارچه، صداي خش خش آرام‌بخش اسكناس به من جواب مي‌داد.
ولي تصادفي عجيب، هذيان شادمانه‌ام را مختل كرد. در صفحة اول روزنامه‌هاي صبح، خبر سرقت بزرگي كه روز پيش صورت گرفته بود، با حروف درشت همة صفحه اول را پر كرده بود. چهار راهزن، كاميون زره‌پوش يكي از بانكها را كه موجودي روزانة شعبه‌ها را جمع‌آوري كرده و به خزانة مركزي مي‌برد، در كوچة پالمانووا متوقف كرده و پولها را دزديده بودند. چون مردم به محل حادثه هجوم مي‌آوردند يكي از دزدها براي اين‌كه بتواند به راحتي فرار كند، شروع مي‌كند به تيراندازي، در نتيجه يكي از رهگذران به ضرب گلوله از پا درمي‌آيد. ولي آنچه بيشتر مرا شگفت‌زده مي‌كرد، مبلغ سرقت شده بود: درست پنجاه ميليون لير (يعني همان مبلغي كه من در اختيار داشتم).
آيا ميان ثروت بادآوردة من و اين سرقت كه هم‌زمان صورت گرفته بود، مي‌توانست رابطه‌اي وجود داشته باشد؟ چنين فرضي مسخره به نظر مي‌آمد و من آدمي خرافاتي نيستم، اما در عين حال، اين امر مرا دچار دودلي كرد.
آدم هر قدر بيشتر داشته باشد بيشتر طلب مي‌كند. با توجه به نحوة زندگي محقرانه‌ام، اكنون فرد ثروتمندي شده بودم. ولي سراب داشتن زندگي‌اي پر تجمل و افسار گسيخته به طمعم مي‌انداخت. همان شب دوباره دست به كار شدم. حالا با آسودگي خاطري بيشتر و اعصابي آرام‌تر اين كار را انجام مي‌دادم. يكصد و سي و پنج ميليون لير ديگر به ذخيرة قبلي‌ام افزودم.
آن شب خواب به چشمم نيامد. آيا بر اثر احساس پيش از وقوع يك حادثه بود؟ يا عذاب وجدان مردي كه، بي‌آنكه استحقاقش را داشته باشد، به ثروتي افسانه‌اي دست يافته بود؟ شايد هم نوعي احساس پشيماني مبهم؟ صبح خيلي زود از رختخواب بيرون پريدم، با شتاب لباس پوشيدم و براي خريدن روزنامه‌هاي صبح از خانه بيرون رفتم.
هنگام خواندن آنها نفسم بند آمد. آتش‌سوزي وحشتناكي كه در يك انبار نفت به وجود آمده بود، ساختمان بزرگي را در كوچة سان كلورو، واقع در مركز شهر، كم و بيش از بين برده بود. ميان ساير خسارتها، گاوصندوق يك بنگاه معاملات املاك بزرگ كه محتوي بيش از يكصد و سي‌ميليون لير اسكناس بوده، كاملاً سوخته بود. دو نفر از مأموران آتش‌نشاني كه براي خاموش كردن آتش تلاش مي‌كردند، جانشان را از دست داده بودند.
آيا لازم است همة جنايتهايم را يك به يك شرح دهم؟ بله، از اين پس مي‌دانستم پولي كه از جيب كتم به دست مي‌آوردم، از محل ارتكاب جنايت، دزدي، خونريزي، نوميدي ديگران، مرگ و به طور خلاصه از دوزخ فراهم مي‌شد. ولي عقلم با خدعه‌گري، از روي استهزا هرگونه مسئوليتي را از طرف من در اين ماجراها انكار مي‌كرد. و در نتيجه بار ديگر وسوسه به سراغم مي‌آمد، و آن وقت بار ديگر دستم(كاري كه خيلي آسان بود) در جيب بغلم مي‌لغزيد، و انگشتانم با شور و شهوتي ناگهاني، لبة‌ اسكناس را كه هميشه هم نو بود مي‌فشرد. پول، پول بادآورده!
بي‌آنكه آپارتمان قديمي‌ام را ترك كنم (از اين جهت كه توجه كسي را به خودم جلب نكنم) ويلاي بزرگي خريدم، مجموعة گران‌بهايي از تابلوهاي نفيس جمع‌آوري كردم، با اتومبيلي آخرين مدل آمد و رفت مي‌كردم، و پس از اينكه �به علت بيماري�
شغلم را ترك كردم، در مصاحبت زيباترين زنها به نقاط گوناگون دنيا سفر مي‌كردم.
اين را به خوبي مي‌دانستم كه هر بار كه از جيب كتم پولي برداشت مي‌كنم، در نقطه‌اي ديگر از دنيا، فاجعه‌اي دردناك و شرم‌آور رخ مي‌دهد. ولي همواره تقارني مبهم ميان اين دو رويداد بود كه با دلايلي عقلاني نمي‌شد آنها را به هم ربط داد. در اين ميان، با برداشت پول، وجدانم منحط‌تر مي‌شد، و بيشتر در لجن فرو مي‌رفت. پس خياط چه شد؟ هر قدر براي مطالبة صورت‌حساب به او تلفن كردم كسي گوشي را بر نداشت. وقتي به محل كارش مراجعه كردم به من گفتند به خارج از كشور مهاجرت كرده است، در خارج به سر مي‌برد، كسي هم نمي‌دانست كجا. همه چيز دست به دست هم داده بود تا به من نشان داده شود كه بي‌آنكه بخواهم، با شيطان پيمان‌ همكاري بسته‌ام.
اين ماجرا همچنان ادامه يافت تا اينكه شنيدم در ساختماني كه در گذشته، سالها در آن سكونت داشتم، يك روز صبح جسد پيرزن شصت‌ساله‌اي را كه با گاز خودكشي كرده بود، در آپارتمانش يافته‌اند. علت خودكشي پيرزن گم كردن مبلغ سي‌هزار لير حقوق بازنشستگي‌اش بود كه روز پيش دريافت كرده بود (و طبعاً به چنگ من افتاده بود).
ديگر بس بود، بس! براي اينكه پيش از آن در مغاك رذالت فرو نروم، بايستي خودم را از شر اين كت لعنتي خلاص مي‌كردم. ولي نه با بخشيدن آن به كسي ديگر، وگرنه اين وضع نكبت‌بار همچنان ادامه مي‌يافت (چه كسي مي‌توانست در برابر چنين وسوسه‌اي مقاومت كند؟) لازم بود آن را از بين ببرم.


با اتومبيلم به يكي از دره‌هاي خلوت كوههاي آلپ رفتم. اتومبيل را روي قطعه زميني پوشيده از علف گذاشتم و خودم به طرف جنگل رفتم. هيچ موجود جانداري در آن حدود نبود. پس از گذشتن از دهكده، به خاكريز دامنة كوه رسيدم. آنجا، ميان دو صخرة غول‌آسا، كت لعنتي را از كيف دستي‌ام بيرون آوردم، روي آن بنزين ريختم و آتش زدم. ظرف چند دقيقه جز مقداري خاكستر چيزي از آن نماند.
ولي با آخرين شعله‌ها، صدايي پشت سرم (مي‌شود گفت در دو سه‌ متري‌ام)صداي يك آدم طنين انداز شد: �خيلي دير است، خيلي دير�! وحشت زده انگار ماري نيشم زده باشد، به عقب برگشتم. اما هيچ‌كس آنجا نبود. همة صخره‌هاي اطراف را گشتم تا ببينم چه كسي اين بازي را سرم درآورده. هيچ‌كس و هيچ‌چيز نبود، جز صخره‌ها و تخته‌سنگها.
به رغم وحشتي كه احساس مي‌كردم، با آسودگي خاطر به دره سرازير شدم. سرانجام آزاد شده بودم و خوشبختانه ثروتمند. ولي اتومبيلم را در جايي كه پارك كرده بودم نيافتم. وقتي به شهر برگشتم، ويلاي مجللم نيز ناپديد شده بود، به جاي آن قطعه زميني يافتم كه اين نوشته روي تابلويي كه كنارش نصب شده بود به چشم مي‌خورد. �زمين متعلق به شهرداري براي فروش� و حسابهايم در بانك نفهميدم چگونه، ديگر موجودي نداشت. بسته‌هاي بزرگ سهامي كه خريده بودم همه از گاوصندوقهاي بزرگم ناپديد شده بود. در چمدان قديمي‌ام جز گرد و خاك چيزي نبود.
با زحمت زياد توانستم كاري پيدا كنم. اكنون زندگي‌ام را با سختي مي‌گذرانم، موضوع تعجب‌آور اين است كه هيچ‌كس از افلاس ناگهاني من تعجب نكرده است.
مي‌دانم كه هنوز همه چيز به پايان نرسيده. مي‌دانم كه روزي زنگ در به صدا در خواهد آمد، وقتي در را باز كنم، خياط بدبختيها را در برابرم خواهم يافت كه با لبخند چندش‌آورش براي تسويه حساب نهايي به سراغم آمده است.
1ـ به نقل از: سفر به دوزخ، دينوبوتزاتي، ترجمة پرويز شهدي، نشر دشتستان، 1382


نهم دی 1387  توسط بلور  |

 

قلم رنجه 12

"آقا! ببین این عکس من تو مکّه است...دکترا گفتند خرج دوا و درمونم زیاد می شه... به خدا من گدا نیستم...نه آقا!دست تو جیبت نکن...اول عکس و مدارک پزشکیمو ببین، بعد پول بده...ببین این عکس مکه منه...من گدا نیستم..."

کت و شلوار مرتبی به تن داشت.یک جوان تقریباً بیست و پنج ساله.نیمی از تنش به پایین کشیده شده بود و با هر قدم که بر می داشت، تصوری جز افتادنش به روی مسافران ، نمی رفت.

شاید خیلی ها در جواب این جوان پرحرف و لرزان به یاد روزهای بیماری شان افتادند و برای دور کردن این سرنوشت از خود، دست به داخل کیفشان کردند.

هنوز جوان داشت حرفهایش را تکرار می کرد.انگار فقط این کلمات را یاد گرفته و یا در ذهن نگه داشته بود.

قدم های آهسته و کشیده برمی داشت و از جلوی اتوبوس ،خودش را به عقب می رساند.

- " ول کن هم نیست...من پول خرد ندارم...اگه داری دستت درد نکنه یه چیزی بهش بده تا بره...غم عالم دلم رو گرفت..."

دختر کنار پنجره چهار رشته تار مویش را که به پیشانی ریخته بود ، بین دو انگشتش تابی داد و با قوسی به گردن گفت:"هر وقت توی اتوبوس های این ایستگاه سوار می شوم، همین بساطه... افسرده شدم از بس اینقدر بی کلاسی رو دیدم!"

داشت کیفش را زیر و رو می کرد که زن میانسال پشت سری، که روسری اش را محکم گره نزده و چادرش را بی محابا باز گذاشته بود و از آشکار شدن گردنش، ابائی نداشت؛ اخمی کرد و بلند و با لهجه گفت:" فکر کردند سر گردنه ست.دیگه اینها هم برای آدم دکان باز کردند...سر کیسه کردن مردم که شاخ و دم نداره..."

زن صندلی عقب، لبه ی چادرش را بین دندان محکم نگه داشت و با قیافه ی حق به جانبی، تشر زد که"خدا عاقبت همه ی ما را ختم بخیر کنه... خدا همه ی مریض ها را شفا بده... خدا ما را خوار و ذلیل و محتاج به خلق نکنه... خدا آبرویمونو حفظ کنه... خدا..."

- "اَه... پس چرا این راننده حرکت نمی کنه؟ مُرده انگار! ذلّه شدیم از این ننه مَن غریبم ها"

دختر هنوز داشت با موهای روی پیشانی اش بازی می کرد: " پول خرد هم ندارم که یه صدقه ای بدهم... راستی یادت باشه که ایستگاه اول پیاده بشیم.یه لباس مجلسی دیدم، مُفت.اگه گفتی چند؟"

مهلت نداد دختر کناری اش لب باز کند."می گفت:95 تومن.خیلی مُفت بود به جان تو!"

هیکل جوان که انگار دچار تشنج شدیدی شده باشد، به میانه ی اتوبوس رسیده و به سوی اسکناس های کهنه ی مسافران، کشیده می شد.بین خنده های ریز سه زن انتهای اتوبوس، پیرمردی به سختی از روی صندلی بلند شد و سکه ای را کف دست جوان گذاشت و با دستی بر شانه او، زمزمه کرد:" خدا شفات بده..."

- " دیروز رفتم بانک و حسابم رو چک کردم.فکر کنم پول اُرتُدونسیِِِ دندونام جور بشه... دکتره بی سواد می گفت دندونام نیاز ندارند، اما خُب کلاس داره دیگه...! می دونی بعد از لیزیک کردن چشمهام، گفتم دیگر از این جور کارها نمی کنم که یه دفعه به سرم زد که دماغم رو عمل کنم .حالا هم حیف می شه که دندونام رو به امون خدا ول کنم ..."

جوان کنار دختر ایستاده بود"... من گدا نیستم. دکتر ها گفتند خرج دوا و درمونم..."

-" ای بابا! یکی بیاد اینو بندازه پایین.ذلّه شدیم به خدا... برو اونورتر تو هم!"

دو صندلی عقب تر، زنی که بچه اش را به زور کنار خودش نگه داشته بود؛ رو به کنار دستی خود کرد و جوری که به گوش خیلی ها برسد؛ گفت:" چه روزگاری شده.دخترای این دوره و زمونه شرم و حیا که هیچی، رحم و مروت رو هم تف کردند روی زمین!"

بازوی پسرش را نیشگونی گرفت:" آروم بگیر بچه دیگه.عاصی ام کردی.هزار بار گفتم که دنبال من راه میوفتی ، آتیش نسوزون"

"...بیایید عکس من رو ببینید، بعد کمکم کنید. من گدا ..."

زن اسکناس 100 تومانی پاره ای را کف دست بچه اش گذاشت و او را به جلو هُل داد:" برو بده به آقاهه و برگرد"

پسربچه یقه ی کاپشنش به سرشانه ، کج شده بود؛ را به روی شانه کشید و در بین چادر دو زن ایستاده در وسط اتوبوس، نا پدید شد.مادر پسربچه داشت می گفتک" خیلی ذله ام کرده... بازم الهی شکر که هر چقدر هم شیطونی داشته باشه، حرف گوش کنه"که پسر بچه خودش را به طرف مادر کشاند، در حالیکه سعی می کرد اسکناس 100 تومانی پاره چپانده شده در جیب کاپشنش ، نیوفتد.

پیرزنی که تا به حال چشمانش بسته و سرش به روی سینه خم شده بود، با دیدن جوان در مقابلش شوکه شد و به زن کنارش نگاهی انداخت" چی می گخ این بچه؟ گداست؟"

لبه یکت جوان را در دست گرفت و گفت" با این سر و وضعت خجالت نمی کشی که گدایی می کنی؟ برو با این هیکلت کار کن. جوونی مادر!"

دیگر صدای آن چند مسافر مردی هم که جلو نشسته بودندهم داشت بلند می شد. زنی با مشت به شیشه کوبید و به راننده که بیرون نشسته بود، تشر زد"خجالت هم خوب چیزیه.کور شده و نمی بینه که زن و بچه مردم خفه شدند توی این اتوبوس قراضه، اونوقت خودش پاشو رو هم انداخته و لم داده. به خاطر دو زار بیشتر ببین چه به له شدن مردم راضی اند ها!"

صدای جوان مثل رادیو ، همچنان در ماشین و بین مسافران پف کرده از همهمه و کلافه از معطلی، پخش می شد! یکی از مسافران مرد، صدایش را بالا برد و خطاب به جوان گفت" برو دیگه عمو... برو یه جا دیگه کاسبی کن. برو تا راننده نیومده و پرتت نکرده پایین!"

پیرمرد که تا به حال مثل چند مرد دیگر ساکت مانده و فقط ناظر بود ، لبش را گزید و آهسته نجوا کرد"گناه دارد مرد. بنده خدا هم دنبال روزی اش هست دیگر. چه کارش داری؟"

مرد کله اش را خاراند و بی توجه به بیرون از پنجره خیره ماند.

"چته خانم اینقدر می کوبی به شیشه؟ ناراضی هستی بفرما پایین و با ماشین صفر کیلومتر خودت برو.طلبکار هم هستند!"

راننده داشت روی صندلی اش جابه جا می شد. همه ی صورتش در آینه ی جلوی ماشین، جا شده بود"عمو برو پایین ببینم..."

جوان که گوشه ی لبانش کف جمع شده بود نگاهی به صورت تمام زن های مسافر انداخت و هیکل لرزانش را از پله ها کشید پایین. درها با صدای گوشخراشی بسته شد."ببین پول خرد ته کیفم بود ها...عیب نداره می اندازم توی صندوق صدقات..."

"خدا همه مریض ها رو شفا بده... خدا هیچکس رو محتاج خلق نکنه..."

" بچه آروم بگیر...یه جا درست بایست و اینقدر تکون نخور. مردم از دست تو..."

"یادت باشه برویم مغازه لباس فروشی رو که گفتم، ببینیم..."

" برای شادی اموات و سلامتی خودت و توشه آخرتت، صلوات بفرست..."

اتوبوس با سرو صدای زیاد چرخ های راه افتاد و جوان لرزانی که با چند سکه و اسکناس در مشت به سمت اتوبوس دیگر می رفت را بر جای گذاشت...


شانزدهم آذر 1387  توسط بلور  |

 

داستان5

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت کامل".

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.

يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.

چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.

بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !

شانزدهم آذر 1387  توسط بلور  |

 



www.bolor_63@yahoo.com

 

داستانک
داستان

 

 

 

 

 

 

RSS 2.0
Clock And Date