|
دیدمت.تو هم مرا دیدی.درست چشم در چشم.از تعریف های دیگران تو را می شناختم.نمی توانستم فکری راجع به تو داشته باشم.چرا که از من بهتر بودی؛ هم در ظاهر و هم در نحوه برخورد و اخلاقت.اما اینبار به خودم جرات دادم و دیدمت! سریع بود ، در یک چشم بر هم زدن.فکری در کار نبود.فقط یک نگاه...! به هیچ کس نگفتم.بر خلاف دیگران، که اگر از کنارشان می گذشتی ، دنیا را باخبر می کردند و مایه افتخارشان می شد!همه دوستت داشتند و به خاطر تو به یکدیگر حسادت می کردند.این را نمی شد انکار کرد.اما تو چقدر بی تفاوت بودی.
در قمصر کاشان بود؛ جشن گلاب گیری.از طرف دانشگاه رفته بودیم ، همه با هم.در یک کلاس نبودیم.رشته هایمان فرق می کرد، از زمین تا آسمان.ادبیات و مهندسی الکترونیک! تو پورشور بودی، پر از احساس و من کابل هایی خشک با جرقه هایی آزار دهنده!
اولین بار آنجا بود و حتی دومین بار و بارهای بعد.و هر بار آشناتر از قبل.نگاه، لبخند، حرکت سر، زمزمه ی آرامی از سلام، احوالپرسی ، حرف زدن از رشته هایمان، خودمان و ...
تو مرا انتخاب کرده بودی، از بین آن همه دختر.تو عاشق من شدی و چه لذتی داشت زمانی که از من خواستگاری کردی و من سرخ شدم از خجالت! همه فهمیدند آن هم زمانیکه من در باور این عشق، هنوز تردید داشتم.باور نمی کردم که در هفت روز، همه چیز داشت تغییر می کرد.زندگی، روابط و دوستی ها! تو را داشتم و دیگران را نه.همه را از دست دادم؛ همه آنهایی که در جمع دوستی شان، فقط حکم یک نظاره گر را داشتم.
چقدر زود همه ی حرف ها زده شد.پدر و مادر، دست و پایشان را گم کرده بودند.فرصتی طلایی بود که نباید از دست می دادند! و من باورم نشد حتی زمانیکه عسل آغشته به انگشت کوچکت را ، در دهانم، چشیدم!
«بانو!» تو مرا به این نام خواندی و چه بی پروا، پیشانی ام را بوسیدی؛جلوی چشمان پر از کینه ی کسانی که با خنجر نگاه و زبانشان، مثله ام می کردند.باید می پذیرفتم.دیگر متعلق به توام و بانوی زندگی ات شده ام.«بانو!» یعنی فروغ و روشنایی.این نام را که از دهان تو گفته می شد، می پرستیدم.اما من چه باید می گفتم؟«آقا محسن؟» «محسن؟» و یا « محسن جان؟». و تو در جواب من، فقط لبخند زدی!
اولین شبی که با هم بودیم، یادت هست؟ کنار هم خوابیده بودیم.تو طاقباز و من به پهلو! چشم های تو بسته بود و چشمان من باز باز! هر بار که چشم باز می کردی، خیره می شدی به چشمان رگ گرفته ام.لب هایت را به رویشان می گذاشتی و آرام نجوا می کردی:"هنوز که بیداری... نمی خواهی بخوابی؟ ... می خواهی بروم ، تا راحت بخوابی؟...
نه! نمی خواستم بروی.من همیشه از تنهایی می ترسیدم اما آنشب که تو در کنارم بودی، بهترین احساس را داشتم.شایدخجالت می کشیدم بگویم که سالهاست خواب را فراموش کرده ام!چگونه می شد به یاد بیاورم چیزی را که مدتها بود از دست داده بودم؟
سکوت می کردم و تو چه نرم، چشم بر هم می گذاشتی.بیدار بودی؛ شاید به خاطر من و شاید هم در فکر شک و تردیدی که به جان من هم افتاده بود؛ شاید این ازدواج ، یک تصمیم اشتباه برای تو ویک شانس زودگذر برای من بود! ... تپش های محکم و سریع قلبت رسوایت می کرد...بیدار بودی...بیدار بیدار...
و چه آرام می تپید زمانیکه لب بر لبم می گذاشتی و به خواب می رفتی.حرارت لبهایت مرا تا صبح سوزاند،تا وقتی که چشم باز کردی و به رویم لبخند زدی.من هم خوابیدم.شاید یک ساعت...نیم ساعت و یا اصلا!
محسن جان! روزها چه زود می گذشت، خیلی زود. و تو خوشحال بودی و من از شادی تو، در شک و هراس .بیم از تظاهر تو به خوشبخت بودن با من.زندگی با تو خیلی شیرین بود و با دیگران چقدر تلخ.ای کاش می گذاشتی درس نخوانم، دید و بازدید نروم، دوستانم را رها کنم و خانواده ام را برای همیشه کنار بگذارم!هیچوقت به تو نگفتم که چقدر عذاب می کشیدم وقتی مجبور بودم حر ف و طعنه های نیشدار همکلاسی ها و دوستانم را بشنوم.و یا راه بروم و بار سنگین لبخند های تمسخر آمیز دیگران را بر دوش بکشم و پیکان انگشت هایی که به سویم نشانه رفته اند و در گوشت احساسم ، فرو می رود را تحمل کنم! اینها چقدر برایم سهمگین بود و من را خیلی زود از پای درآورد.از خودم متنفر می شوم، از موجودی که حتی خانواده اش او را وصله ی ناجوری برای همسرش، می دانند؛ اما از این وضع به قول خودشان افتضاح، چقدر راضی بودند.چقدر اصرار، نصیحت و سرزنش گاه و بیگاه به من که قدر شوهرم را بدانم...چقدر شانس آورده ام...شوهرم از اسمان به دامن من افتاده است...حالا که شوهرم جن زده شده و به سراغ من آمده، نباید از دستش بدهم!
همه راست می گفتند.تو بیشتر از لیاقت من بودی.زیباتر از چهره ی معمولی و بدون جاذبه ام و شاداب تر از تنه ی خشک و بی احساسِ تبر خورده ی من. شاید واقعا من، طلسمی ، سحری و جادویی کرده بودم! ابه نظر اطرافیان ،من جادوگری بودم و تو مسحور شده ی من! محسن جان! می گفتند تو را طلسم کرده ام.اما چگونه؟ خودم هم نمی دانستم!
تو عاشق میهمانی رفتن بودی ، عاشق مسافرت.از اینکه دستم را به دور بازویت حلقه کنم و در حیاط دانشگاه، کوچه، خیابان و در مقابل نگاه های دیگران راه برویم ، لذت می بردی.لبخند می زدی، با تمام وجود و من آب می شدم از تمام وجود.من و تو چقدر فرق داشتیم.همه این را می دانستند!
درگوشی حرف زدن ها، ایماها و اشاره ها، چشم ابرو کج کردن ها، اخم کردن و نیش و کنایه ها، همه مرا خرد می کرد.هدفی شده بودم برای نشانه های دیگران و من لبریز شدم از زخم ها و خنجرهای تمسخر ها!و من چقدر درد می کشیدم زمانیکه تو مرا در آغوشت می فشردی و خنجر ها تا مغز استخوانم، فرو می رفت.
حمید هم آتشی بود که در هر میهمانی خانوادگی به جانم زده می شد.مرا می کشاند گوشه ای و بر سرم می کوبید که لیاقت او را نداشته ام، خودم را به تو بسته ام و این بدبختی دیگر من بود که تو آن را نفهمیدی. او مرا می خواست، عاشقم بود؛ اینطور می گفت.اما همه اش شعار بود، دروغ.بارها گفته بود که قیافه ندارم ...کسی به سراغم نمی آید... و می مانم روی دست مادرم!اما چقدر خوب بود از اینکه می دید من، محسن را دارم و در کنار گوش هایش بارها صدایم می کنی:«بانو»
مادرت خیلی خوب است، فرشته، مثل تو.دوستم داشت و شاید این هم تظاهر بود.اما من این ظاهرنمایی را دوست داشتم، چرا که او ، مادر تو بود؛ مثل تو بود.
وقتی درسمان تمام شد، زود زندگی مشترکمان را شروع کردیم.بدون تجمل، لباس عروس،ماشین گل زده، هلهله، سوت، دست و حتی ماه عسل! فقط من و تو بودیم، باهم، زیر یک سقف. تو پیش خودت فکر می کردی که عوض می شوم، دست از شک و تردید بر می دارم، درست می شوم و شاد زندگی می کنم. من هم امیدوار بودم...اما اینطور نشد.
آه... محسن جان! چقدر خسته ام.سرم درد می کند.شب از نیمه هم گذشته و من هنوز بیدارم.این چهارمین قرصی ست که می بلعم.شاید خوابم ببردومی خواهم به این تنه فرسوده ی به ظاهر کم سن و سال، استراحتی بدهم! یادم هست که این اواخر، تو هم بی خواب شده بودی، مثل من.برایم حرف می زدی، دلداری ام می دادی، اما هربار که در تاریکی شب، چشمهایم را می بوسیدی، لب هایت خیس می شد! اشک های سرکشم را لب هایت پاک می کرد و اشک های رام تو را، بالش زیر سرت؛ که چقدر صبح ها نمناک بود!
شش ماه نگذشته بود که مادرت گفت انگار باردارم از تو...آنقدر خوشحال شدی که محکم مرا در آغوش فشردی و بوسیدی، آن هم در مقابل دیدگان کسانی که ازشان متنفر بودم.منتظرش نبودم.اما به خاطر تو ، دوستش داشتم. می گفتند خدا کند به پدرش برود.بارها و بارها...آرزوی من هم این بود! ای کاش به تو می رفت.
محسن تو زیبا بودی و چقدر خوب می شد که او هم شبیه تو بود.آنوقت در نبود تو، دلم به چهره قاب شده ات در صورت او، خوش می شد...
چشمانم دارد سنگین می شود.نه! هنوز تمام نشده است.فکر می کنم ده تا، شاید هم دوازده تا از قرص های پخش شده بر روی میز را خورده باشم.حالا دارد اثر می کند. ای کاش می آمدی و یکبار دیگر تو را می دیدم و آنوقت راحت می خوابیدم.چهل شب نحس است که نیامدی. من تنهایم در این خانه ی خالی از تو.تنهایی بدجور در خانه پرسه می زند... می رود و می آید... می رود و می آید...توی اتاق سرک می کشد.اعتنایش نمی کنم. مرا می ترساند، می خندد و می رود. از دستش خسته شده ام.تو نیستی او جرات پیدا کرده است.ای کاش تو بودی.گفتند تنها نمان.گفتم می خواهم منتظر تو باشم.شاید بیایی و ببینی من نیستم.شاید ناراحت شوی.شاید بترسی از اینکه من رفته باشم...شاید
شب زمستانی زندگی ام، زودتر از برگ های تقویم دیواری رسید.آن شب که دیر کردی و من خیلی هراسان بودم.دست خودم نبود.ترسو شده بودم از همه،می خواستند زندگی ام را از من بگیرند.تو را و بچه ای که داشتم با او نفس می کشیدم.تلفن زنگ می خورد.سکوت بود و بعد قطع شدن و بوق های ممتد.
زنگ خورد.حتما تو بودی.برداشتم:"الو...محسن تویی...تو رو خدا جواب بده..."
"سلام.منتظر شوهر بی عرضه ات هستی؟ نگران نباش...اینجاست...پیش من.اگه دلواپس هستی، بیا اینجا و ببرش.حالش اصلا خوب نیست...البته خون زیادی ازش نرفته..."
حمید بود.دویدم بیرون.سرد بود.برف می آمد.کولاک بود.آدرس را می دانستم.نه! نمی دانستم.رسیده یا نرسیده، در باز بود.هیچکس نبود.محسن تو نبودی.فقط او بود.می خندید، به من، به زندگی ام.تو خودت گفتی که ضعیف شده ام، لاغر تر از آنچیزی که بودم.او قوی بود. دستش پر زور بود.من را کشاند توی اتاق.از دستش فرار کردم.سفیدی برف بود و خانه هایی سیاه... خوردم زمین...بچه مان جیغ کشید...گریه کرد...محسن بچه مان داشت می مرد...من دویدم و او داشت نفس آخرش را می کشید.حمید دنبالم آمد و یا نه! نیامد.من فقط آمدم خانه، پیش تو.رسیدم، که در را باز کردی.اصلا پشت در بودی.حرف توی گلویم خشکیده بود.اشک هایم یخ بسته و توی صورتم محو شده بود.آغوشت باز بود و من فقط جویای گرمای و آرامش آغوش تو بودم.چشمایم را بستم...داغ شدم...سوختم...یخ صورتم شکست...سرخ شد...دست تو بود که داغش کرد.محکم... سیلی محکم...محکم
چشم هایت دیگر آشنا نبود.تو حمید بودی یا محسن؟
محسن جان! قوطی قرص خالی افتاده کنار دستم.دیگر آبی هم توی لیوان نیست.دیگر نمی توانم چشم هایم را باز نگه دارم. می خواستم ببینمت ،که نشد. دوست داشتم به تو بگویم که خیلی عذاب کشیدم از حرف نزدن هایت، سکوت های طولانی ات، نگاه های خیره و سردت.من بچه یمان را نکشتم.دوستش داشتم.عاشقش بودم، همانطور که عاشق تو بودم.می دانم به همه گفتی که روی برف ها لیز خورده ام. می دانم گفتی که تو مقصر بودی چرا که بیشتر مواظبم نبودی...اما ای کاش می گذاشتی با تو حرف بزنم.به تو بگویم که آب دهان انداختم به صورت حمید.گفتم سگ محسن شرف دارد به امثال تو.وقتی گفت که توی زندان بوده و گرنه نمی گذاشته تا اینجا پیش بریم، زدم توی گوشش.جا خورد.شهامت پیدا کرده بودم، به خاطر تو و برای بچه ام. من اهل خیانت نبودم.اما چرا تو باور کردی؟چرا گفتی که به خاطر حمیدف بچه ام را کشتی؟چرا زمانیکه من به تو نیاز داشتم، تنهایم گذاشتی؟چرا نگذاشتی حرف بزنم؟بگویم فرار کردم، زمین خوردم، بچه ام مرد؟من به تو خیانت نکردم.لعنت به حمید...لعنت به تظاهر و هر چه حسادت و کینه است...لعنت به من...لعنت به زندگی بدون تو...
سحر شده است.محسن جان! خیلی خسته ام.می خواهم بخوابم.یک خواب طولانی.می خواهم وقتی چشمهایم را باز کردم تو را ببینم، بچه ام را و زندگی شیرین گذشته مان.چقدر خوابم می آید...چشمهایم سنگین شده و...
(ادامه مطلب)
ادامه مطلب |